تبلیغات
just books - ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ (ترجمه)
ابوالفضل بیهقی به عنوان مورخ
راجر ساوری(R. M,  SAVORY)، دانشگاه تورنتو کانادا (متن انگلیسی)

بسیار به جا، شهر مشهد، که بسیار نزدیک به محل تولد ابوالفضل بیهقی است؛ به عنوان محل برگزاری همایش بزرگداشت او انتخاب شده است. همچنین بسیار جای خوشوقتی است که دانشگاه مشهد تصمیم گرفت بزرگداشت ابوالفضل بیهقی را به طور ویژه برگزار نماید؛ برای بیهقی که به راستی یکی از بزرگترین تاریخ نگاران ایران و از جهاتی به عنوان یک مورخ بی همتا تا همین اواخر به نحو عجیبی مورد غفلت واقع شده بود.
این زنده یاد سعید نفیسی بود که او را از فراموشی نجات داد و اثر او را با آثار سایر مورخین مقایسه کرده و یادداشتهایی در مورد بخشهای از دست رفته تاریخ بیهقی نوشت. همچنین دکتر مجتبی مینوی به اهمیت اثر بیهقی توجه خاصی معطوف کرد.
در این مقاله علاقه مندم مقداری درباره ابوالفضل بیهقی به عنوان یک مورخ صحبت کنم. به عبارت دیگر دیدگاه او را درمورد تاریخ مطرح  و بر مبنای اثر او آن را اثبات کرده و خصوصیات سبکی و طرز استفاده او از منابع را که از دید من متمایز مینماید استخراج نمایم.
1- در وهله نخست بیهقی کلید هایی درباره رویکردش در نوشتن تاریخ، دیدگاهش درباره ارزش تاریخ به عنوان موضوعی برای مطالعه و نظرش درباره شرایط یک مورخ خوب به ما می دهد. دیدگاه او درباره این موضوعات در مبحث "خطبه" که در ابتدای جلد پنجم و در بخش خوارزم واقع است، به طور کامل مشخص می گردد. بدینگونه:
” چنان دان که مردم را به دل مردم خوانند، و دل از بشنودن و دیدن قوی و ضعیف گردد که تا بد و نیک نبیند و نشنود شادی و غم نداند اندر این جهان. پس بباید دانست که چشم و گوش دیده بان و جاسوسان دل اند که رسانند به دل آن که بینند و شنوند، و وی را آن به کار آید که ایشان بدو رسانند، و دل از آنچه از ایشان یافت بر خرد که حاکم عدل است عرضه کند تا حق از باطل جدا شود و آنچه به کار آید بردارد و آنچه نیاید در اندازد.
و از این جهت است حرص مردم تا آنچه از وی غائب است و ندانسته است و نشنوده است بداند و بشنود از احوال و اخبار روزگار چه آنچه گذشته است و چه آنچه نیامده است، و گذشته را به رنج توان یافت به گشتن گرد جهان و رنج بر خویش نهادن و احوال و اخبار باز جستن و یا کتب معتمد را مطالعه کردن و اخبار درست را از آن معلوم خویش گردانیدن."
بدون شک این یکی از تشویق کننده ترین نوشته هاست که رسما مسافرت را ترغیب می کند:
"آنچه نیامده است راه بسته مانده است که غیب محض است که اگر آن، مردم بداندی همه نیکی یابدی، و هیچ بد به او نرسدی و لا یعلم الغیب الا الله عزوجل و هرچند چنین است خردمندان هم در این پیچیده اند و میجویند و گرد برگرد آن میگردند و اندر آن سخن به جد میگویند که چون در آن نگاه کرده آید، یافته شود و اخبار گذشته را دو قسم گویند که آنرا سه دیگر نشناسند: یا از کسی بباید شنید و یا از کتابی بباید خواند و شرط آن است که گوینده باید که ثقه و راستگوی باشد و نیز خرد گواهی دهد که آن خبر درست است و نصرت دهد کلام خدا آن را، که گفته اند لا تصدقن من الاخبار ما لا یستقیم فیه الرای، و کتاب همچنان است که هرچه خوانده آید از اخبار که خرد آن را رد نکند، شنونده آن را باور دارد و خردمندان آنرا بشنوند و فراستانند و بیشتر مردم عامه [متاسفانه] آنند که باطل ممتنع را دوست تر دارند چون اخبار دیو و پری و غول بیابان و کوه و دریا که احمقی هنگامه سازد و گروهی همچون او گرد آیند و وی گوید در فلان جزیره یی دیدم و پانصد تن جایی فرود آمدیم در آن جزیره و نان پختیم و دیگها نهادیم چون آتش تیز شد و تبش بدان زمین رسید از جای برفت نگاه کردیم ماهی بود و به فلان کوه چنین و چنین چیزها دیدم و پیر زنی جادو مردی را خر کرد و باز پیرزنی دیگر جادو گوش او را به روغنی بیندود تا مردم گشت و آنچه بدین ماند از خرافات که خواب آرد نادانان را چون شب بر ایشان خوانند؛ و آن کسان که سخن راست خواهند تا باور دارند ایشان را از دانایان شمرند و سخت اندک است عدد ایشان، نیکو فراستانند و سخن زشت بیندازند و بوالفتح بستی رحمه الله علیه گفته است و سخت نیکو گفته است:
ان العقول لها موازین بها  
                                                            تلقی رشاد الامر و هی تجارب
(همانا خرد ها را میزان هایی است که بدان درستی هر کار را باز می یابی و آن معیارها آزمایشهاست)
و من که این تاریخ پیش گرفتم التزام این قدر بکرده ام تا آنچه نویسم یا از معاینه ی من است یا از سماع درست از مردی ثقه؛ و پیش از این به مدتی دراز کتابی دیدم به خط استاد ابوریحان و او مردی بود در ادب و فضل و هندسه و فلسفه که در عصر او چنو دیگری نبود و بگزاف چیزی ننوشتی و این دراز از آن دادم تا مقرر گردد که من در این تاریخ چون احتیاط میکنم، و هرچند این قوم که من سخن ایشان میرانم بیشتر رفته اند و سخت اندکی مانده اند و راست چنان است که بوتمام گفته است:
ثم انقضت تلک السنون و اهلها       
                                                          و کانها و کانهم احلام
(سالها و مردمش سپرس شدند و گویی آن سالها و آن مردم رویاهایی (خوابهایی) بودند.
مرا چاره نیست از تمام کردن این کتاب تا نام این بزرگان بدان زنده ماند و نیز از من یادگاری ماند که پس از ما این تاریخ بخوانند و مقرر گردد حال بزرگی این خاندان که همیشه باد.
در متن فوق بیهقی تاکید بسیار زیادی بر نیاز به ارزشیابی دقیق منابع تاریخی جهت رسیدن به حقیقت دارد و وی همواره در جای جای کتاب به این مطلب اشاره میکند. او اگر خود شاهد واقعه ای که شرح می دهد؛ نبوده بر قابل اعتماد بودن شاهدان تاکید بسیار زیادی میکند. —  حتی در مورد جزئیات مطالب نسبتا بی اهمیت— برای مثال هنگامی که در مورد جامه خانه ی خواجه احمد عبدالصمد وزیر سخن می گوید: " از ثقات او (وزیر) شنیدم چون ابو ابراهیم قاینی کدخدایش "
به هر روی، آیا حتی برای لحظه ای، به خود اجازه می دهیم فراموش کنیم که بیهقی شاهد عینی بسیاری از حوادثی که در تاریخش ثبت کرده، بوده است. عبارت "من که بوالفضلم به چشمان خود دیده ام "، به عنوان یک موتیف ظریف، متناوبا، بارها و بارها در اثرش دیده می شود. در اینجا تنها به چند مورد اشاره می شود:
"و من که بوالفضلم در وی نگریستم  " "و مرا که بوالفضلم این روز [دو؟] نوبت بود، این همه دیدم و بر تقویم این سال تعلیق کردم." " و به دیوان خواجه من که بوالفضلم، وی را ایستاده دیدمی."  ؛ "من که بولفضلم با امیر به خدمت رفته بودم بباغ صد هزار مقدمان این هندوان را دیدم"؛ " و همه به چشم و دیدار من بود که بوالفضلم" و به عنوان یک نمونه متفاوت: " و به نظاره ایستاده بودم آنچه گویم از معاینه گویم و از تعلیق که دارم و از تقویم"
هرگز برای یک لحظه هم، آیا می توانیم اینکه بیهقی نویسنده این تاریخ است را به فراموشی بسپاریم؟
در بسیاری از تاریخ نگاریها، محقق باید سالیان درازی را به تلاش برای یافتن مصنف بگذراند. در بعضی موارد تمام تلاشها برای شناخت مولف از خلال شواهد داخلی یا با استفاده از روشهای سبک شناسانه یا مقایسه زبان شناسانه با سایر اثار بی نتیجه می ماند، و در کتابنامه ها و فهرستهای نسخ خطی هنوز آنها را به نویسنده ای ناشناخته نسبت می دهند. در مقابل، در خلال تاریخ بیهقی ارجاعات دائمی انجام می شود :" چنین می گوید ابوالفضل بیهقی".
بیهقی همچنین زحمت بیش از اندازه ای را متقبل میشود تا امانت داری خود را به عنوان یک مورخ نشان دهد. برای مثال، هنگامی که احساس میکند در حال نسبت دادن مطالب رسوایی آوری درمورد بوسهل زوزنی –رئیس دیوان رسائل- است به سرعت بیان میدارد که در این کار تحت تاثیر هیچ غرض شخصی نیست، بلکه علاقه بنیادین او به صداقت تاریخی است:
" بو سهل زوزنی بادی گرفت هول که از آن هول تر نباشد و بمردمان می نمود که این وزارت بدو می دادند نخواست و خواجه را وی آورده است، و کسانی که خرد داشتند دانستند که نه چنان است که او می گوید، و سلطان مسعود(رحمه الله علیه) داهی تر و بزرگتر و دریافته تر از آن بود که تا خواجه احمد برجای بود وزارت به کسی دیگر دادی که پایگاه و کفایت هر کسی دانست که تا کدام اندازه است. و دلیل روشن برین که گفتم آن است که چون خواجه احمد گذشته شد به هرات، امیر این قوم را می دید و خواجه احمد عبدالصمد را یاد میکرد و می گفت که این شغل را هیچ کس شایسته تر از وی نیست. و چون در تاریخ بدین جای رسم این حال به تمامی شرح دهم و این نه از آن می گویم که من از بوسهل جفا ها دیدم، اما سخنی راست بازمی نمایم و چنان دانم که خردمندان و آنانکه روزگار دیده اند و امروز این را برخوانند بر من بدین چه نبشتم عیبی نکنند. "
بیهقی هرچه که پیر تر می شود، بیشتر به این موضوع که آیندگان او را به عنوان یک مورخ صادق و بی طرف بشناسند توجه نشان می دهد. در سال 450 به عنوان مثال، هنگامی که بیهقی 65 سال سن داشت و فرخزاد بر سریر حکومت بود می بینیم که او دوباره به این موضوع میپردازد:
" از این قوم که من سخن خواهم راند یک دو تن زنده اند در گوشه ای افتاده و خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده است و به پاسخ آنانکه از وی رفت گرفتار و ما را با آن کار نیست و هرچند مرا از وی بد آید به هیچ حال – چه عمر من به شصت و پنج آمده و بر اثر وی می بباید رفت – و در تاریخی که می کنم سخنی نرانم که آن را به تعصبی و تربدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم باد این پیر را بلکه آن گویم که تا خوانندگان با من اندرین موافقت کنند و طعنی نزنند.
2- مشخصه دیگر اثر بیهقی که قصد دارم به آن بپردازم تفصیلهای آن است. بخش باقی مانده از کل اثر - که احتمالا تاریخ آل سبکتکین نامیده میشده است و گفته شده که سی مجلد بوده – تنها مجلد های7 تا 9 و قسمتی از مجلد های 6 و 10 را در بر دارد.
کل سی مجلد، به شکلی باور نکردنی، تنها گستره ی محدودی را از 42 سال، 409 تا 451 شامل می شده و بخش باقی مانده که معمولا به عنوان تاریخ بیهقی یا تاریخ مسعودی شناخته میشود تنها در حدود 11 سال، از421 تا 432 را در برمیگیرد. بخش عمده آن به حوادث هر سال اختصاص داده شده که به بیهقی اجازه میدهد به شکل گسترده وارد جزئیات شود، و من فکر میکنم این خصیصه در میان مورخین ایرانی بی همتا است. به این شرح جزئیات، به شکل های مختلف نگاه شده است، "ملال آور" یا "مزیت برتر" تاریخ بیهقی.
همچنین باید افزود که در گستره وسیعی از اثر بر جلوگیری از هرگونه ترتیبِ صرفِ تاریخی در انتخاب منابع تلاش میشود؛ و او را تشویق می کند که کار را با حکایات خارجی و گریز زدن های مختلف هموار نماید؛ من با این نظر موافقم؛ "اینگونه نیست  که بیهقی از روی ناتوانی به تشریح مسائل به عنوان یک سنت شرقی، پرداخته باشد. 
بیهقی لذتی مشابه و وافر در جزئیات حوادث روزانه و همینطور مردم، میبرد،
—این نکته ایست که پس از این دوباره به آن خواهم پرداخت—
عبارات بسیاری در تاریخ مسعودی وجود دارد که علاقه وافر بیهقی به جزئیات را نشان می دهد. من تنها سه مثال انتخاب کرده ام. نخستین آنها توصیف بیهقی از ردایی است که خواجه احمد عبدالصمد وزیر در هنگام انتصاب در سال 423 پوشیده بود:
"قبای سقلاطون بغدادی بود سپیدی سپید، سخت خرد نقش پیدا و عمامه ی قصب بزرگ اما به غایت باریک و مرتفع و طرازی سخت باریک و زنجیره ی بزرگ و کمری از هزار مثقال پیروز ها درنشانده"
نمونه دوم توصیف بیهقی از شکوه لشگر همراه احمد ینالتگین در هنگام انتصاب به سمت سالاری هندوستان در 422 است:
"احمد ینالتگین پیش آمد، قبای لعل پوشیده و خدمت کرد و موکبی سخت نیکو با بسیار مردم آراسته باسلاح تمام بگذشت از سرهنگان و دیلمان و دیگر اصناف که با وی نامزد بودند و بر اثر ایشان صد و سی غلام سلطانی بیشتر خط آورده که امیر آزاد کرده بود و بدو سپرده بگذشتند با سه سرهنگ سرای و سه علامت شیر و طراد ها به رسم غلامان سرای و بر اثر ایشان کوس و علامت احمد دیبای سرخ و منجوق و هفتاد و پنج غلام و بسیار جنیبت و جمازه."
نمونه سوم من توصیف بیهقی از مجلس باده نوشی سلطان مسعود است هنگام جشن گرفتن رهسپاری پسرش مودود به محل حکمرانی اش، بلخ و تخارستان، در سال 432 که بعضی از مقامات درباری هم دعوت شده بودند:
"امیر پس از رفتن ایشان عبدالرزاق را گفت چه گویی شرابی چند پیلپا بخوریم، گفت روزی چنین و خداوند شادکام  و خداوند زاده برمراد رفته با وزیر و اعیان و با این همه هریسه خورده، شراب کدام روز را باز داریم، امیر گفت بی تکلف باید که به دشت آییم و شراب به باغ پیروزی خوریم، و بسیار شراب آوردند در ساعت از میدان به باغ رفت و ساتگینها و قرابه ها تا پنجاه، در میان سرایچه بنهادند و ساتگین روان ساختند، امیر گفت عدل نگاه دارید و ساتگینها برابر کنید تا ستم نرود، و پس روان کردند ساتگینی هر یک نیم من و نشاط بالا گرفت و مطربان آواز بر آوردند، بوالحسن پنج بخورد و به ششم سپر بیفکند و به ساتگین هفتم از عقل بشد و به هشتم قذفش افتاد و فراشان بکشیدندش، بوالعلاء طبیب در پنجم سر پیش کرد و ببردندش، خلیل داود ده بخورد و سیابیروز نه و هر دو را به کوی دیلمان بردند، بو نعیم دوازده بخورد و بگریخت و داود میمندی مستان افتاد و مطربان و مضحکان همه مست شدند و بگریختند، ماند سلطان و خواجه عبدالرزاق، و خواجه هژده بخورد و خدمت کرد رفتن را و با امیر گفت بس! که اگر بیش از این دهند ادب و خرد از بنده دور کند، و امیر پس از این میخورد به نشاط و بیست و هفت ساتگین نیم منی تمام شد. برخاست و آب و طشت خواست و مصلای نماز و دهان بشست و نماز دیگر کرد و چنان مینمود که گفتی شراب نخورده است، و این همه به چشم و دیدار من بود که بوالفضلم ، و امیر بر پیل نشست و بکوشک رفت." این مثالها به صورت تصادفی انتخاب شده اند؛ و میتوان به آسانی در آن صدها نمونه دیگر پیدا کرد. بعضی ممکن است اینگونه جزئیات را ملال آور بدانند، اما شخصا آنها را روح بخش تاریخ می دانم  که به سلسله وقایع رنگ و بو  میدهد. در دو نمونه ابتداییِ من، بخشی از ارزش تاریخی و جامعه شناسانه بسیار زیادِ جزئیاتِ اطلاعات داده شده توسط بیهقی روشن می شود. در هر مورد، مانند لباسها و جامه ها، سازماندهی لشکر و سلاحها، و از این قبیل، مناظر به روشنی و سرزندگی یک عکس رنگی توصیف شده است. نمونه  سوم باز هم ارزش جامعه شناسانه دارد و علائق انسانی با صراحتی غیر معمول قابل مشاهده است و رئالیسمی که در هر کدام از مناظر به تصویر کشیده شده است.
 اتهام اغلب از سوی کسانی مطرح میشود که آثار تاریخی فارسی را نخوانده اند؛ در جایی که آثار تاریخی فارسی چیزی جز فهرستی از سلسله ها و ستیزه ها نیست. اینجا، دست کم، تاریخی داریم که در واقع این اتهام را رد میکند، بیهقی در مورد گنجاندن حکایات تبرئه میشود و همانطور که برتولد بیان کرده است او "کاملا از روی عمد ‘کتاب خود را با تاریخهایی که در همه آنها می خوانی که فلان سلطان چنین و چنان سپه سالاری را به جنگی یا جایی گسیل کرد؛ در فلان روز آنها جنگیدند یا صلح کردند؛ این یک پیروز شد یا آن یک؛ آنها در آنجا پیشروی کردند."’ مقایسه میکند.
سومین جنبه اثر بیهقی که من تصور میکنم شایان توجه ویژه است، شخصیت پردازی اوست. امیر زادگان، اعیان، درباریان و دیوان سالاران به جای اینکه شخصیتهایی بی روح باشند زنده اند و نفس میکشند. استفاده بیهقی از حکایات، در حقیقت، تا حد زیادی مسئولیت ایجاد دیدی بهتر از شخصیتهایش را برعهده دارد. ما پیش از این یک مثال در این زمینه، در حکایت نشاط شراب، که پیشتر نقل شد؛ داشتیم.
بیهقی مخصوصاً میگوید که او در حکایت هایش قصد ندارد تنها حکایتی زیبا نقل کند بلکه انتظار دارد خواننده از میان آنها نکته اخلاقی درخوری را دریابد، و وی همچنین می گوید که عمدا داستانهایی را آورده تا خصیصه های شخصیتهای نمایشی خود را توصیف نماید، اینچنین خواننده ی او می تواند ببیند آنها چگونه انسانهایی بوده اند:
"هر کس که این مقامات بخواند به چشم خرد و عبرت اندر این باید نگریست نه بدان چشم که افسانه است تا مقرر گردد که این چه بزرگان بوده اند"
بیهقی سپس منظور خود از افسانه را با حکایتی دیگر بیان میکند و ادامه میدهد:
"و من حکایتی خوانده ام در اخبار خلفا که به روزگار معتصم بوده است و لختی بدین ماند که بیاوردم اما هول تر از این رفته است واجب تر دیدم آوردن؛ که کتاب، خاصّه تاریخ، به چنین چیز ها خوش باشد؛ که از سخن، سخن می شکافد تا خوانندگان را نشاط افزاید و خواندن زیادت گردد انشاءالله عزوجل."
در انتهای این حکایت خاص وی مجدداً بر این نکته تاکید میکند:
" هر کس از این حکایت بتواند دانست که این چه بزرگان بوده اند و همگان برفته اند و از ایشان این نام نیکو یادگار مانده است و غرض من از نبشتن این اخبار آن است تا خواننگان را فائده از من به حاصل آید و مگر کسی را از این به کار آید و چون از این فارغ گشتم به سر راندن تاریخ بازگشتم"
میتوان گفت یکی از برجسته ترین شخصیتهای موجود در تاریخ مسعودی همان وزیر بزرگ، خواجه احمد عبدالصمد است. نه فقط به این جهت که ما تصویری کامل از خود او داریم، بلکه همچنین به لحاظ ارتباط شخص او با هدایت افراد روزگارش – با خود سلطان مسعود، با دشمن بزرگش بوسهل زوزنی،- پیشتر عارض و بعد تر صاحب دیوان رسالت- و همچنین توانمندی خواجه احمد به عنوان مردی با بیشترین راستی و درستی و شخصیتی استوار، و همچنین مردی با سعه صدر و مردمداری.
 تحت یک سیستم حکومتی مستبدانه، اینگونه نزدیکان حاکم در بیشترین خطر قرار دارند، و شگفت آور اینکه در این شیوه غیر قابل انعطاف است که وزیر در بسیاری از موقعیت ها به سلطان نصییحت میکند در حالی که خود به خوبی آگاه بود که به حاکم برخورنده خواهد بود. امتناع او از گردن گزاردن به اوامر ملوکانه، هر جا که آن را به صلاح مملکت نمیدید، باعث شده بود پدر مسعود با عصبانیت پرخاش کند: "تا کی این ناز احمد، نه چنان است که کسان دیگر نداریم که وزارت ما بکنند." 
بیهقی به وضوح نشان داده است اکراه شدیدی را که خواجه احمد از قبول شغل حکومتی داشت؛ پس از تحمل بدرفتاریها در زمان حکومت سلطان محمود بر اثر دسیسه ها. در اصل او سوگند یاد کرده بود هرگز دیگر بار شغلی را در دستگاه سلطان نپذیرد، مدت زمان زیادی به طول انجامید تا سلطان مسعود توانست بر این بی رغبتی برای ورود دوباره به کار دیوانی چیره شود، و رابطه بدی که بعدها میان حاکم و وزیرش گسترش یافت دلیل قاطعی بر اثبات نگرش وزیر بود. پس از وزیر شدنش، خواجه احمد تلاش کرد با پذیرفتن نوع ساده ای از لباس و زندگی، بد گمانی هایی را که ممکن بود سلطان داشته باشد برطرف کند. در اعطای خلعت، خواجه احمد خلعتی سخت فاخر و ردایی با حشمت، دریافت کرد اما روز بعد هنگام ظاهر شدن در دربار آن را نپوشید:
"با خلعت نبود که بر عادت گذشته قبایی ساخته کرد و دستاری نیشابوری یا قاینی." (به جای خلعت مجللی که در مراسم خلعت پوشی اش دریافت کرده بود)
یک نمونه برجسته از شجاعت وزیر در مخالفت با خواسته های سلطان، بدون شک مخالفت او با حمله شخص شاه به هندوستان در 428 است. شرح بیهقی از اتفاقاتی که در خلوت مشورتی رخ داده بینشی بسیار خوب از شخصیت سپه سالار به ما میدهد. مسعود مجلس را با اظهار عبارتی بسیار صریح پیرامون تصمیم قطعی اش در لشگرکشی به هانسی- جایی در 6مایلی دهلی- آغاز میکند. وی سپس میگوید "اکنون آنچه شما در این دانید بی مهابا باز گویید" سپاه سالار بی درنگ میگوید که "من و مانند من که خداوند شمشیریم فرمان سلطان نگاه داریم و هرکجا فرماید برویم و جان فدا کنیم؛ عیب و هنر این کارها خواجه بزرگ داند که در میان مهمات ملک است و آنچه او خوانده و شنوده و داند و بیند ما نتوانیم دانست و این شغل وزیران است نه پیشه ی ما و روی به حاجب کرد و گفت شما همین میگویید که من گفتم؟ گفتند گوییم. وزیر عارض و بونصر را گفت سپاه سالار و حاجبان این کار را در گردن من کردند و خویشتن را دور انداختند شما چه گویید؟ عارض مردی کمر سخت بود گفت معلوم است که پیشه من عارضی است من از آن زاستر ندانم شد و چنان گران است شغل عرض، که از آن به هیچ کاری نباید پرداخت. بونصر مشکان گفت این کار چنانکه مینماید در گردن خواجه ی بزرگ افتاد، سخن جزم بباید گفت که خداوند چنین میفرماید و من بنده نیز آنچه دانم بگویم و به نعمت سلطان که هیچ مداهنت نکنم. وزیر گفت من به هیچ حال روا ندارم که خداوند به هندوستان رود چه صواب آن است که به بلخ رود و به بلخ مقام نکند و تا مرو برود تا خراسان بدست آید و ری و جبال مضبوط شود، و نذر وفا توان کرد و اگر مراد گشادن هانسی است سالار غازیان و لشکر لوهور و حاجبی که از درگاه نامزد شود آن کار را بسنده باشد هم آن مراد به جای آید و هم خراسان برجای بماند و اگر خداوند به خراسان نرود و ترکمنان یک ناحیت بگیرند یک ناحیت نه؛ اگر یک دیه بگیرند و آن کنند که عادت ایشان است از مثله کردن و کشتن و سوختن؛ ده غزوه هانسی برابر آن نرسد، شدن به آمل و آمدن این بلا بار آورد و این رفتن به هندوستان بتر از آن است. آنچه مقدار دانش بنده است باز نمود و از گردن خویش بیرون کرد، رای عالی برتر است. استادم گفت من هم این گویم و نکته بر این زیادت دارم: اگر خداوند بیند پوشیده کسان گمارد تا از لشکری و رعیت و وضیع و شریف پرسد که حال خراسان و خوارزم و ری و جبال در اضطراب بدان جمله است که هست و سلطان به هانسی می رود صواب است یا ناصواب؟ تا چه گویند، که بنده چنان داند که همگان گویند ناصواب است. بندگان سخن فراخ میگویند که دستوری داده است، فرمان خداوند را باشد. امیر گفت مرا مقرر است دوستداری و مناصحت شما و این نذر است که در گردن من آمده است و به تن خویش خواهم کرد و اگر بسیار خلل افتد در خراسان روا دارم که جانب ایزد عز ذکره نگاه داشته باشم که خدای تعالی این همه راست کند. وزیر گفت: چون حال بر این جمله است آنچه جهد آدمی است به جای آورده آید امید است که در این غیبت خللی نیفتد. و بازگشتند و دیگر قوم همچنان خدمت کردند و باز گشتند چون بیرون آمدند جایی خالی بنشستند و گفتند این خداوند را استبدادی است از حد گذشته و گشاده تر از این نتوان گفت و محال باشد دیگر سخن گفتن که بی ادبی باشد که آنچه ایزد عز ذکره تقدیر کرده شده است دیده آید."
گفتگویی که نقل شد نه تنها از لحاظ آثار صحت و اعتباری که دارد بلکه از جهات مختلف قابل توجه است – به جهت آشکار کردن منش شخصیتهای دیوانی حکومت غزنوی در آن زمان، به جهت بینشی که در روابط میان مقامات و سلطان دارد، و بیش از همه، به خاطر صراحت بیش از اندازه اش. حتی اگرچه هنگامی که بیهقی پس از مرگ مسعود می نویسد، آزادی صداهای انتقادی از یک عضو حکومت دربار غزنوی، غیر معمول و بدعت گرایانه است.
مثال جالب دیگر  از شجاعت وزیر در مخالفت با خواسته های سلطان مسعود ذیل ثبت وقایع سال 422 ثبت شده است، هنگامی که سلطان تصمیم به توقیف دو تن از مهمترین سپاه سالارانش ، اریارق سالار لشگر غزنوی در هندوستان، و آسیغتگین غازی سالار لشکر خراسان گرفت. از خلال مطالب بیهقی آشکار است که وزیر خواجه احمد عبدالصمد، به شدت نسبت به عمل سلطان اکراه داشت. انسان به وضوح درمی یابد که به هر حال وزیر در این مورد حاضر نیست همانند بیان عبارات سخت و بدون انعطافی که در مورد لشکر کشی مسعود به  هندوستان در 428 –که پیشتر آمد- عمل کند. ممکن است وزیر در 422 در شغل خود احساس امنیت کافیی که در ایستادگی سرسختانه اش در 428 داشت، احساس نمی کرده است. به نظر من به هر حال، بهترین تعبیر، آنست که وزیر خود را در مخالفت با سلطان پیرامون یک مساله لشکری، مانند برکنار کردن دو سالار، کمتر محق میدید تا تصمیم سلطان در رفتن به هانسی.
در حقیقت پاسخ وزیر بار مسئولیت را بر دوش مسعود می انداخت؛ وقتی که اندیشه توقیف اریارق را اعلام میکند و نظر وزیر را میپرسد: "خواجه ی بزرگ زمانی اندیشید پس گفت زندگانی خداوند عالم دراز باد، من سوگند دارم که در هیچ چیزی از مصلحت ملک خیانت نکنم. و حدیث سالار و لشکر چیزی سخت نازک است و به پادشاه مفوض. اگر رای عالی بیند بنده را درین کار عفو کند و آنچه خود صواب بیند می کند و می فرماید. اگر بنده در چنین بابها چیزی گوید باشد که موافق رای خداوند نیفتد و دل بر من گران کند. امیر گفت خواجه خلیفه ماست و معتمد تر همه ی خدمتکاران، و ناچار در چنین کارها سخن با وی باید گفت تا وی آنچه داند بازگوید و ما میشنویم، آنگاه با خویشتن باز اندازیم و آنچه رای واجب کند میفرماییم. خواجه گفت اکنون بنده سخن بتواند گفت. زندگانی خداوند دراز باد، آنچه گفته آمد در باب اریارق، آن روز که پیش آمد، نصیحتی بود که به باب هندوستان کرده آمد، که از این مرد آنجا تعدی و تهوری رفت، و نیز وی را آنجا بزرگ نامی افتاد و آن را تباه گردانید بدانکه امیر ماضی وی را بخواند و وی در رفتن کاهلی و سستی نمود و آنرا تاویلها نهاد، و امیر محمد وی را بخواند وی نیز نرفت و جواب داد که: ولی عهد پدر امیر مسعود است، اگر وی رضا دهد به نشستن برادر و از عراق قصد غزنین نکند آنگاه وی به خدمت آید. و چون نام خداوند بشنود و بنده آنچه گفتنی بود بگفت با بنده بیامد و تا اینجاست نشنودم که از وی تهوری و بی طاعتی آمد که بدان دل مشغول باید داشت. واین تبسط و زیادت آلت اظهار کردن و بی فرمان شراب خوردن با غازی و ترکان، سخت سهل است و به یک مجلس من این راست کنم چنانکه درین ابواب سخن نباید گفت. خداوند را ولایت زیادت شده است و مردان کار بباید، و چون اریارق دیر بدست شود."
بار دیگر، انسان تحت تاثیر خرد، دانش و انسانیت وزیر و همچنین صراحت بیان و رک گویی در بیان عقایدش، قرار میگیرد. بار دیگر سلطان نصیحت بسیار خوبی که توسط وزیر به او می شود را نادیده میگیرد. در زمانی که به ظاهر نصیحت وزیر را پذیرفته است بطور مخفیانه به نقشه ی موقوف کردن دو سالار ادامه می دهد. پس از موقوف کردن اریارق، وزیر با اینکه از دور حوادث بسیار ناراحت است هیچ تلاش بیشتری برای وساطت نمیکند. در نهان با دوست خودش و استاد بیهقی، بونصر مشکان، میگوید که به خاطر از دست رفتن اریارق افسوس میخورد. "من ضامن او بودمی. اما این خداوند بس سخن شنو آمد، و فرو نگذارند او را و این همه کارها زیر و زبر کنند. و غازی نیز بر افتاد و این از من یاد دار، و بر خواست و بدیوان رفت و سخت اندیشه مند بود. و این گرگ پیر گفت: قومی ساخته اند، از محمودی و مسعودی، و به اغراض خویش مشغول. ایزد عز ذکره به خیر کناد."
4- در طی خواندن تاریخ مسعودی ما مطالب زیادی در مورد مسائل طبقه دبیران و نگرش بیهقی نسبت به شغلش و فلسفه عمومی زندگی می آموزیم.
یکی از جذابترین قسمتهای کتاب قسمتهایی است که دیدگاه بیهقی را در مورد وضع خدمتکاران سلطان به دست میدهد و توصیه هایی در مورد میل به افزایش قدرت و ثروت به خدمتکاران سلطان میکند تا از بدگمانی وی به دور بمانند.— این مساله ایست که خدمتکاران سلطان در تمام طول تاریخ با آن روبرو بوده اند. — همانطور که در همین متن پیشتر مطرح شد و به هرحال دوباره آنرا تکرار نمی کنم.
بیهقی با وجود آمادگی خودش برای تعبیر و تفسیر آزادانه اعمال امیر زادگان، درمورد حقیقت قدرت خود را فریب نمی دهد. "ملوک هرچه خواهند گویند" و یاد آوری می کند: "حجت گفتن با ایشان روی ندارد"
‘ترس جان’ همواره روی دیگر سکه ‘امّید نان’ است. نکته ای که در خاتمه کار سالار یاغی، احمد ینالتگین ذکر میکند؛ بیهقی می گوید:"از آدم علیه السلام تا یومِنا هذا، برین جمله بود که هیچ بنده بر خداوند خویش بیرون نیامد که نه سر بباد داد؛ و چون در کتب مثبت است، دراز ندهم."  طغیان، مخصوصاً، به نظر او کاری بیجا است: "بر ولی نعمت بیروم آمدن مبارک نیاید و مدت دراز مهلت ندهد، و مَن سَل سِیفَ البَغی قَتَلَ بِه (هرکه شمشیر عصیان برکشید، با آن هلاک شد)"
بیهقی به نظر می آید که تا حدودی از لحاظ اجتماعی مغرور باشد، یا شاید باید بگوییم اعیان را به خاطر اعیانی بودن دوست دارد. یادداشت های او درمورد تلک هندو که تحت توجهات سلطان محمود پیشرفت کرد و توسط سلطان مسعود به سالاری لشکر ارتقا یافت؛ جالب است: "در شرح حال وی" بیهقی میگوید: "آن مدت که عمر یافت زیانیش نداشت که پسر حجّامی بود و اگر با آن نفس و خرد و همت، اصل بودی نیکوتر نمودی که عظامی و عصامی بس نیکو باشد و لیکن عظامی به یک پشیز نیرزد. چون فضل و ادب نفس و ادب درس ندارد."
سلطان مسعود به صورت ظاهری به دو سالار بذل توجه میکند و آنها این امر را بهانه ای برای شادخواری میکنند؛ اریارق به شراب نوشی بسیار طولانی مینشیند: "اریارق را عادت چنان بود که چون در شراب نشستی سه چهار شبان روز بخوردی"  در این موقعیت پس از اینکه وی دو روز بود شراب مبخورد، سلطان عذر نیامدن او به دربار را پذیرفت و پنجاه قرابه شراب به دست دوست صمیمی اریارق، امیرک سیاه دار خمارچی (شراب فروش) برای او فرستاد. اریارق را یافت در حالی که چون گوی شده بر بوستان می گشت؛ "اریارق هم بر عادت خود میخفت و می خاست و رشته می آشامید و باز شراب می خورد، چنانکه هیچ ندانست که می چه کند."  سرانجام، هنگامی که اریارق کاملا ناتوان شده بود، به دربار احضار شد؛ "وی به حالتی بود که از مستی دست و پایش کار نمی کرد."  هنگام رسیدن او به دربار به سرعت توقیفش کردند. "اگر مست نبودی و خواستندش گرفت کار بسیار دراز شدی." به دلیل میل وافر بیهقی به شرح و بسط است که ما این گزارش روشن و واقعی را داریم. این نوع تاریخ نگاری چه قدر بیشتر از آنکه ‘در سال فلان و فلان، چنین و چنان کسی مورد خشم سلطان قرار گرفت و زندانی شد.’ جالب و نشاط آور است؛— نوع نگارشی که نمونه های بسیاری در تاریخ نگاری فارسی دارد. —
6- عنوان پایانی که مایلم بدان بپردازم سبک بیهقی است. بعضا اثر او را منعکس کننده خواست حاکمان می دانند، کسانی هم نظری متفاوت در این زمینه دارند.
 سعید نفیسی، به عنوان نمونه، سبک او را با عنوان "خراسانی و بعضاً بینابین" توصیف میکند. مینوی، از سوی دیگر آن را "نمونه بارز ترکیب زبان فصیح و روان" میداند. به نظر ابن فندق، سبک تاریخ آل سبکتگینِ ابولفضل بیهقی، با فصاحت و بلاغت است. و اثر مفقود شده بیهقی، ‘زینت الکتاب’ را در فن کتابت، بی همتا میداند. الیوت ابراز عقیده میکند که "سبک اثر، فارسی محاوره ای منحصر به فردی است که بدون کوشش برای نظم و آرایش خارجیِ جملات به نگارش در آمده است. در نتیجه ساختار، اغلب خیلی پیچیده و معنی دیریاب است."
آیا این نظرات متضاد قابل وفق دادن هست؟
باید اعتراف کنم که اظهار نظر انجام شده توسط استاد زنده یاد سعید نفیسی را متوجه نشدم. با توجه به اینکه متن مربوط به دوره اولیه است اگر کسی عقیده داشته باشد که سبک بیهقی خراسانی است، که من معتقد نیستم، چگونه میتواند شگفت آور باشد. از همه اینها گذشته، این حقیقت که کتاب در اواسط قرن 5 نوشته شده است به این معنا است که تاریخ مسعودی یکی از اولین تاریخ نگاریهای مهم زبان فارسی است که به دست ما رسیده است. اما در طرفداری ‘پیچیده بودن’ پیچیدگی کلاً از نظم محاوره ای کلمات حاصل شده است؛ که باعث ناراحتی استاد هِنری الیوت، شده، -کسی که بیشک بیشتر با متون مهذب و فنی تر مورخین اولیه آشنایی دارد.- در واقع ارزیابی مینوی و الیوت به راحتی قابل تلفیق است؛ الیوت بر جنبه محاوره ای سبک بیهقی تاکید دارد، و من فکر میکنم این، به صراحت توسط مینوی معنا شده است؛ آنجا که میگوید: "در مورد سبک و زبان همچنین، کتاب او بسیار جالب است؛ این کتاب پر از واژگان تخصصی، بیان اصطلاحات و دگرگونی عبارات است که اثر او را زنده مینماید." ‘زنده’؛ اگر انسان بخواهد یک کلمه برای توصیف سبک تاریخ بیهقی بیابد، فکر میکنم ‘زنده’ آن کلمه ای است که من انتخاب میکنم. بیش از هر چیز دیگر، این کیفیت است، که اثر بیهقی را از آنچه پرفسور بوس ورث "طمطراق عتبی و بی لطافتی گردیزی" مینامد؛ تمایز میدهد.
تاریخ مسعودی مملو از عبارت و اصطلاحات مختلف است که بیان رنگینش لازم به اشاره نیست. من تنها به نمونه هایی اشاره میکنم تا نشان دهم که منظورم چیست:
"و دیگر آفت آن آمد که سپاه سالار غازی گربزی بود که ابلیس لعنه الله او را رشته برنتوانستی تافت." در جای دیگر غازی معرفی میشود با "گربزی از گربزان" و اریارق حاجب سپه سالار هندوستان با عنوان "خری از خران"
در متن انجا که بیهقی به احمد ینالتگین –سپه سالار هندوستان- اشاره میکند، میگوید که او فرزند نامشروع سلطان محمود بود، او درین زمینه، درباره ینالتگین میگوید: "او را عطسه امیر محمود گفتندی" آنچه که ما ‘کپی برابر اصل’ محمود میگوییم.
در حقیقت حتی مرد بزرگی مانند وزیر بزرگ خواجه احمد حسن، نیز همیشه عبارات با نزاکت تعارف آمیز استفاده نمیکند؛ و همین لغزشها به زبان محاوره است، که به گزارش بیهقی اعتبار میدهد. وقتی که میخوانیم وزیر هنگامی که از رفتار بد حصیری فقیه مست و اطرافیانش، نسبت به خودش عصبانی میشود؛ به آنها اینگونه نسبت میدهد: "این کشخانان [زن به مزد ها] احمد حسن را فراموش کرده اند بدانکه یک چندی میدان خالی یافتند و دست بر رگ وزیری عاجز نهداند و ایشان را زبون گرفتند، بدیشان نمایند پهنای گلیم تا بیدار شوند از خواب."  انگار که هجویه ای از وزیر میخوانیم. عبارت ‘کشخان’ استفاده مکرر از واژه قلتبان (قواد) را یاد آوری میکند. در مثنوی معنوی، مولوی واژه ی قلتبان را تقریبا به همان معنای کشخانی که در مثال ما از بیهقی، استفاده شده بود به عنوان یک فحش استفاده میکند. 
کل داستان حصیری مثالی عالی برای جنبه محاوره ای در سبک بیهقی است و پر از عبارات ضرب المثلی است. حصیری با وساطت استادِ بیهقی، بونصر مشکان، از عقوبت در امان میماند؛ بونصری که وزیر را در یک صحبت جالب توجه نصیحت میکند: "و بزرگان گفته اند العفو عند القدره، و به غنیمت داشته اند عفو چون توانستند که به انتقام مشغول شوند، و ایزد عز ذکره قدرت به خداوند [وزیر، خواجه احمد حسن] نموده بود، رحمت هم بنمود و از چنان محنتی و حبسی خلاص ارزانی داشت، واجب چنان کند که به راستای هرکس که بدو بدی کرده است نیکویی کرده آید تا خجلت و پشیمانی آن کس را باشد، و اخبار مامون و ابراهیم پیش چشم و خاطر خداوند است، محال باشد مرا که ازین معانی سخن گویم، که خرما به بصره برده باشم"  یا همچنان که ما میگوییم ‘زیره به کرمان بردن’
مثال دیگر از بیان ضرب المثلی، که امروزه بسیار نا مرسوم است، در ابتدای داستان حصیری اتفاق می افتد. در بیان این واقعیت که وزیر موقعیتی برای فروخوردن  حصیری نمی یافت، بیهقی اضافه می کند: "و چون خاک یافت مراغه دانست کرد" (مراغه ظاهرا مصدر از مکان است که در عربی به کار نرفته از ریشه مَرَغَ به معنای "غلتیدن در خاک" "غلت خوردن")
در پایان مایلم به طور خلاصه رئوس آنچه سیمای اثر تاریخی بیهقی را نمایان میسازد دوباره تکرار کنم؛ آنچه که به نظر من، او را یکی از بزرگترین مورخین ایرانی میکند: نخست پافشاری او بر صحت تاریخی و مورد وثوق بودن منابعش، دوم، توجه وسواس مانند او به جزئیات است، که اثر او را پر طول و تفضیل میکند اما هم زمان فوق العاده بر جذابیت و ارزش تاریخی و جامعه شناسانه آن می افزاید. بعضی اشارات وجود دارد که نشان میدهد بیهقی از بسیار طولانی شدن اثرش آگاهی دارد. یکی از موارد به عنوان مثال، آنجاست که یاد آوری میکند: "و نسخت سوگند نامه و آن مواضعه بیاورده ام در مقامات محمودی که کرده ام کتاب مقامات و اینجا تکرار نکردم که سخت دراز شدی." سوم؛ توصیفات بسیار درخشان شخصیتهاست. چهارم ؛ نگرش فلسفی، واقع گرایانه و انسانی او به زندگی و توجه بیش از حد او به قضا و قدر است. در سال 400 در نیشابور وی ما را آگاه میکند  که شصت و هشت بار برف باریده است. پنجم؛ مهارت وی به عنوان یک داستان سرا است، نگارنده تاریخی به شکل داستان. ششم؛ سبک زنده و روشن نویسندگی اوست. ابوالفضل بیهقی با نوشته خودش به عنوان یک مورخ درجه یک شناخته میشود؛ حتی اگر تکنیک گریز زدن و فلش بک گاهی کمی خسته کننده شده باشد؛ معذالک، همانطور که خود بیهقی می گوید: " و مرد بی عیب نباشد. الکمال لِلٰه عز و جل.

                                                                                                                                منبع: یاد نامه بیهقی
                                                                                                                                 ترجمه: امید نقوی

 پی نوشت:
1  - تاریخ بیهقی- به اهتمام: دکترغنی و دکتر فیاض-چاپخانه بانک ملی،1324،ص 666
2  - همان، ص ص 666و667
 3 - همان، ص154
 4 - همان،ص ص 178 و 179
 5 - تاریخ بیهقی، خطیب رهبر، ص416
 6 -همان
 7 -همان؛ ص 659
 8 -همان؛ ص634
 9 -همان؛ ص 272
10- همان؛ص273
11-  همان؛ص274
 12 - تاریخ بیهقی- به اهتمام: دکترغنی و دکتر فیاض-چاپخانه بانک ملی،1324،ص 167
 13 -همان؛ ص168