تبلیغات
just books - تاریخ بیهقی
تاریخ بیهقی
مصحح : على اكبر فیاض
تصنیف : ابوالفضل محمد بن حسین بیهقى
ناشر : دانشگاه فردوسى - مشهد
چاپ سوم، 1375 شمسى
نوع جلد : گالینگور
قطع : وزیری
تعداد صفحه 1090
نوع چاپ : چاپی
زبان : فارسی
وزن : 1800 گرم
رده كنگره : 2ت9ب/770 DSR
كلیدواژه ها : نثر فارسی قرن 5




 

بیهقی، تاریخ یا حماسه‏

چرا تاریخ بیهقی چنین دلنشین و تأثرانگیز و خردپذیر از کار درآمده است؟ کتاب بیهقی بدون تردید متنی «تاریخی»،یعنی واقعی است و نه اثری کاملا خیال پردازانه. اما آیا هر اثر تاریخی حتی اگر با قلمی شیوا و نثری فاخر نوشته شده‏باشد می‏تواند تا بدین حد قله نشینی کند؟
تأثیر کلام و بیهقی در چیست؟ در مضمون کتاب، در جادوی زبان، در اعتقاد و اخلاصی که نویسنده از خود به خرج‏داده و یا در هر سه مورد توأماً؟ کتاب بیهقی آیا بیشتر تاریخ است یا ادب،«خسروانی» است یا «پرنیانی»؟ و اصلا چرابیهقی مورخ، کتاب خویش را «دیبای خسروانی» خوانده است؟ آیا می‏توان گفت که او با این نامگذاری اثر خویش رامتنی «تاریخی-ادیبی» دانسته است، که تاریخی حماسی و پر اوج و نشیب را با قلمی زیبا و زبانی با شکوه و پرنیانی‏روایت کرده است، و «بنایی بزرگ افراشته چنان که ذکر آن تا آخر روزگار باقی بماند»؟
هر چند از میان آثار ادبی ایران بسادگی نمی‏توان یکی را برگزید و با تاریخ بیهقی سنجید، اما شاهنامه فردوسی گویی‏خود «دیبای خسروانی» دیگری است که بنا به دلایلی با تاریخ بیهقی قابل مقایسه است. اتفاق را مشابهتهای زیادی‏میان زمان، زندگانی و شخصیت حکیم توس و فرزانه بیهق وجود دارد، که محتوا و چگونگی اثر آن دو گرامی را به هم‏نزدیک می‏کند: قرب زمان، خردگرایی و خردمندی، تلخکامی، عفت کلام و نجابت جان از آن جمله است. بویژه«تلخکامی» و «دردمندی» که وجه مشترک غالب بزرگان تاریخ و ادب حماسی و عرفانی ایران است، با جان و تن‏فردوسی و بیهقی بیش از دیگران در آمیخته است، آنچنان که گویی در سراسر زمان تحریر آثارشان کمتر شیرین کام بوده‏یا لبخند شادی بر لب داشته‏اند.
در توجیه این همه، می‏توان گفت که فردوسی و بیهقی در دو سوی برهه‏ای از زمان قرار دارند که تاریخ ایران از اوج‏آزادگی و شکوه و خردگرایی به نشیب بندگی و بی نوایی و جهل روی داشته است. زمانی که فردوسی توسی با نظم‏شاهنامه، به منظور زنده کردن تاریخ باشکوه پیشین ایران، غم تیره روزی قریب الوقوع این سرزمین را می‏خورده است‏بیهقی پا به عرصه هستی نهاده تا آینده‏ای را که فردوسی پیش بینی می‏کرده تجربه کند. چنین است که میان این دو اثرشباهتی کم نظیر جلب توجه می‏کند و شگفتا که فردوسی شاعر اثر خویش را «کاخ نظم بلند»ی خوانده است بی گزنداز «باد و باران» ایام، و بیهقی مورخ «دیبایی خسروانی» که «ذکر آن تا آخر روزگار» بماند!
در معرفی آن برهه حساس تاریخ ایران، که فردوسی و بیهقی در دو سوی آن ایستاده بودند، می‏توان گفت: دورانی که‏فردوسی تنها سالهای واپسین آن را دریافته بود در قیاس با سایر ادوار تاریخ ایران دورانی بود درخشان، توأم با رفاه وثروت و امنیت و مدنیت و رواج علم و دانش و رونق داد و ستد و تجارت و مردم گرایی و آزادگی، که خردمندی وخردگرایی از بارزترین ویژگیهای آن به شمار می‏رفت.
دوران سامانیان که با امرایی چون «نصربن احمد»، سردارانی چون ابومنصور عبدالرزاق توسی، وزرایی چون بلعمی وجیهانی و شاعرانی همانند شهید بلخی و رودکی نامبردار و بلندآوازه شده است، متأسفانه چنان زود در هم پیچیده‏شد که حکیم فرزانه توس از میانه عمر انحطاط آن را با چشمان خود می‏دید. از آن پس و تا یک سده بعدتر آنچه‏گذشت عبارت بود از: برباد رفتن آن همه شکوه و افتخار به سبب شورش غلامان زرخرید سامانیان، تشکیل دولتی‏نیرومند از غلامان غزنه، پیدایش دولتی غریبه و نورسیده در ماوراءالنهر با نام «آل افراسیاب»، و در نتیجه بر باد رفتن‏عظمت فرهنگی سامانیان، قربانی شدن فرزانگان و عاقبت اندیشان ایرانی به سبب کینه‏ها و بیگانه جوییها، فرصت‏یابی مجدد خلافت رسوای عربی در دستگاه نورسیدگان ترک، مهجوری فرهنگ و نگرش ایرانی در لابلای اوراق‏کتابهای غبارگرفته، و از آن برتر جهانجویی هوسمندانه این نسل نورسیده برای از میان برداشتن بقایای خاندانهای‏ایرانی تبار و فرهنگمداری چون سامانیان و صفاریان و بوئیان...، و از آن پس درنده خویی و به جان یکدیگر افتادن وفروگیری برکشیدگان و نو خاستگان و گماشتن مشرفان و جاسوسان بر یکدیگر و بر همه مردم.
پیداست که حاصل چنان دورانی جز بیمناکی و بی اتکایی و بدبینی، و در نهایت همقدمی با فرهنگی متزلزل وبدفرجام نمی‏تواند بود، که پدر از پسر بیمناک و در هراس باشد و پسر از پدر بددل و ناخشنود.
پیامدهای ناگوار آن دوره پر اضطراب، که برای نخستین بار دردامن تاریخ ایران تجربه می‏شد، عبارت بود از: رواج‏تزلزل و تزویر، شناور شده مفاهیم و معانی و شکستن حریم کلمات در ورطه استبداد، بی بنیانی فکر و اندیشه و افتادن‏افکار در دامن ناامنی و ناسپاسی، تا هرکس تنها در اندیشه آن باشدکه چگونه گلیم خویش را از توفان حوادث و کینه‏کشیهای بد سرانجام بدر برد و از انبوه توطئه‏های سیاسی و اجتماعی حاکم به سلامت بگذرد، همان که فردوسی‏هوشمند طلیعه فساد و ناامنی و خویشتن خواهی ناشی از آن را از زبان رستم فرخزاد برای سالهای چهارصد تاریخ‏ایران این گونه تصویر کرده است:
برین سالیان چارصد بگذرد
کزین تخمه گیتی کسی نشمرد
از ایران و از ترک و از تازیان‏
نژادی پدید آمد اندر میان‏

نه دهقان نه ترک و نه تازی بود
سخنها به کردار بازی بود

همه گنجها زیر دامن نهند
بمیرند و کوشش به دشمن نهند

نه جشن و نه رامش نه کوشش نه کام‏
همه چاره ورزش و ساز دام‏

زیان کسان از پی سود خویش‏
بجویند و دین اندر آرند پیش‏

درست در همان سالهای حدود چهارصد هجری که فردوسی تکیده و هفتادساله، نالان و ناتوان قلم از کار نظم حماسه‏ملی ایران فرو می‏نهاد، بیهقی نوجوان در نیشابور چشم تجربت می‏گشود تا نخستین خاطرات خویش را از عصرغزنویان به صحیفه ضمیر بسپارد. در همان سالها بود که «ابوالقاسم قواد رازی» به پاداش خدمتهای قوادانه خود به‏غزنویان «دستار و عنایت نامه» دریافت می‏کرد، و بوالفضل پانزده ساله می‏شنید که قاضی خردمندی از نشابوریان بإ؛ّّطنزی تلخ به آن «قواد غاشیه دار» می‏گفت:«ای ابوالقاسم! یاددار: قوادی به از قاضی گری»!
بنا بر آنچه از قضاوت بیهقی درباره ابتدای کار غزنویان برمی آید، وی و سایر همکاران و حتی استادش بونصر در آن‏زمان چندان متأسف و نومید و با نسل پیشین در بدگمانی همدل و همرای نبوده‏اند. اما وقتی حدود سی سال از این‏تجربه اندوزیها گذشت، فریاد کسانی چون بونصر بر آمد که:«خواستمی که مرده بودمی تا این روز ندیدمی!»، و یا «خاک‏بر سر آن خاکسار که خدمت پادشاهان کند، که با ایشان وفا و رحمت نیست!».
از کتاب بیهقی نیک بر می‏آید که وی و دیگر دولتمردان غزنوی، جز آن که سلطان محمود را «جباری ناصواب گوی»می‏دیده که در برابر صواب گویی دیگران «درخشم می‏شده و مشغله می‏کرده و دشنام می‏داده»، عیب بزرگ دیگری دراو نمی‏دیده‏اند، حتی وی را «حرون و دوراندیش» نیز می‏یافته‏اند، در نتیجه با آرامش خاطر برای سلطانی چون محمودقلم می‏زده و تدبیر می‏رانده‏اند. اما چون نوبت به «میوه آن شکوفه» (مسعود) رسیده است دریافته‏اند که او «سلطان‏مستبدی» است «نااندیشیده». واز همان زمان گویا آن «نقش ناخوش» که پیشتر پیران خردمندی چون فردوسی در«خشت خام» زمانه می‏دیده و سالیان درازی مردم ایران رااز بیرون افتادن آن بر حذر می‏داشته‏اند، در این زمان به‏وضوح بر آیینه تجربت ایام افتاده بوده است، تا بیهقی و بیهقی سیرتان نیز بعینه ببینند و متنبه گردند.
سلطان مسعود غزنوی در بحبوحه پریشانی ملک، به سبب تهاجم ترکمانان، راه غزو هند و فتح بی اهمیت «قلعه‏هانسی» را در پیش می‏گیرد و چون نامه هایی حاکی از پریشانی عراق و خراسان در می‏رسد به رئیس دیوان رسالتش‏می‏گوید: «نامه بنویس به وزیر، و این نامه‏ها درج آن نه...که ما سراین نداریم»! و نیز پس از شکست از ترکمانان دردندانقان مرو، وقتی دولتمردان تازیک و درمانده او می‏پرسند که چون خداوند به هند می‏رود ما را چه بایدکرد؟ پاسخ‏میدهد که «اگر مخالفان (=ترکمانان) این جا آیند، بوالقاسم کثیر زر دارد بدهد و عارض شود، بوسهل حمدوی هم زردارد وزارت باید... مرا هم صواب این است که می‏کنم».
این همه و دهها مورد دیگر نشانه «بی تباری» غزنویان و بیگانگی آنان با منافع و مصلحت ملی مردم ایران و این سرزمین‏با فرهنگ و تبار است. تخم این بی تباری و بی توجهی راهم محمود افشانده بود، که می‏گفت:
«مردمان بی رعیت را با جنگ کردن چه کار باشد؟ به هر پادشاهی که قوی‏تر باشد و از شما خراج خواهد و شما را نگاه‏دارد، خراج بباید داد و خود را نگاه (باید) داشت»!
اگر تردید کنیم که بیهقی در نوجوانی خود پیام فردوسی از زبان رستم فرخزاد، ویا طنز تلخ قاضی نیشابوری با بوالقاسم‏قواد را درک می‏کرده است، شک نباید داشته باشیم که وقتی او از میان اخبار رنگارنگی که در اختیار داشته نکته‏ای‏چون خبر زیر را از حوادث سال 431 برگزیده و نقل کرده است، کما بیش می‏خواسته خبر از فاجعه‏ای بدهد که‏فردوسی آن را پیش بینی می‏کرده است:
«بند جیحون از هر جانبی گشاده کردند، و مردم آمدن گرفتند به طمع غارت خراسان و پیرزنی را دیدند یک دست ویک چشم و یک پای، تبری در دست! پرسیدند از وی که «چرا آمدی»؟ گفت: «شنودم که گنجهای زمین خراسان بیرون‏می‏کنند، من نیز بیامدم تا لختی ببرم»! و امیر مسعود از این اخبار بخندیدی، اما کسانی که غور کار می‏دانستند برایشان‏این سخن صعب بود»!
تأمل دردانگیز و خردمندانه در تاریخ بیهقی به نیکی می‏نمایاند که بوالفضل قصد آن نداشته تا سخنی گوید از آن لون که«احمقی هنگامه سازد... و خواب آرد نادانان را چون شب بر ایشان خوانند»! بلکه براستی درصدد بوده است تا «تاریخ‏پایه‏ای بنویسد، و بنایی افراشته گرداند» همچند« کاخ نظم بلند» فردوسی بزرگ.
دست کم باید بپذیریم که وقتی بیهقی در سالهای میانه سده پنجم، و دور شدن از روزگار محمود و مسعود و مودود... ودر زمان فرخزاد و ابراهیم غزنوی تجربیات 65 ساله خود را به قلم می‏آورده کمابیش دریافتی همپایه فردوسی یا چیزی‏نزدیک به آن داشته است.
در نتیجه، می‏بینیم که اگر آن خردمند حماسه پرداز تجربیات خویش را با روایت بی آغاز اسطوره آغاز کرده، تا با زبانی‏شاعرانه و حماسی اسطوره‏های باستان را به تاریخ عصر خویش پیوند زند، این پیر تاریخ نگار واقع نگر نیز تجربیاتش‏را به هیأت روایت تاریخ عصر خویش در آورده تا با پی افکندن حماسه‏ای دیگر نام و کار خویش را از روزگار خود به بی‏نهایت ابدیت پیوند زند، و در ردیف جاودانان ادب و تاریخ این ملک جای گیرد.
بجز مشابهتهای درونی و معنوی در زندگی و آثار فردوسی و بیهقی، در بیرون حیات آنها و اعداد و ارقام زمان عمر وایام اشتغال این دو بزرگ توسی و بیهقی نیز تقارنها و شباهتهای نظرگیری دیده می‏شود:
- هر دو سالها پیش از شروع به تألیف درصدد جمع آوری اطلاعات و فراهم آوردن مقدمات کار خویش بوده‏اند. دردیباچه شاهنامه ذیل «بنیاد نهادن کتاب» آمده است:
بپرسیدم از هر کسی بی شمار
بترسیدم از گردش روزگار

مگر خود درنگم نباشد بسی‏
بباید سپردن به دیگر کسی‏

و دیگر که گنجم وفادار نیست‏
همین رنج را کس خریدار نیست‏

و بیهقی هنگام نقل خبری مربوط به سال 423 نوشته است: در سال 432 از وزیر احمد عبدالصمد نیز در آن باره‏پرسیدم و «گفتم: اگر خداوند ببیند باز نماید که بنده را آن به کار آید- و من می‏خواستم که این تاریخ بکنم، هرجانکته‏ای بودی در آن آویختمی...»
- هردو صرفا به اتمام کار و اثر خویش می‏اندیشیده و در 65 سالگی سلطان وقت را مخاطب قرارداده و از وی تقاضای‏یاری داشته‏اند، شاید به همت او کاری را که در پیش گرفته‏اند به پایان برسانند. سخن فردوسی خطاب به سلطان‏محمود غزنوی در 65 سالگی وی (سال 394( مشهور است که :
چنین سال بگذاشتم شصت و پنج‏
به درویشی و زندگانی و رنج‏

رخ لاله گون گشت بر سان کاه‏
چو کافورشد رنگ مشک سیاه‏

بپیوستم این نامه بر نام اوی‏
همه مهتری باد فرجام اوی‏

که باشد به پیری مرا دستگیر
خداوند شمشیر و تاج و سریر

مرا از جهان بی نیازی دهد
میان گوان سرفرازی دهد

یکی بندگی کردم ای شهریار
که ماند زمن در جهان یادگار

بناهای آباد گردد خراب‏
ز باران و از تابش آفتاب‏

پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و بارانش ناید گزند

همی خواهم از کردگار بلند
که چندان بماند تنم بی گزند

که این نامه بر نام شاه جهان‏
بگویم نماند سخن در نهان‏

و ز آن پس تن بی هنر خاک راست‏
روان روان معدن پاک راست‏

و ابوالفضل بیهقی در 66 سالگی خود، به سال 451، خطاب به «سلطان ابراهیم» نوه سلطان محمود نوشته است:
«و من که بوالفضلم اگر دراین دنیای فریبنده مردم خوار چندانی بمانم که کارنامه این خاندان برانم و روزگار همایون این‏پادشاه - که سالهای بسیار بزیاد- چون آن جا رسم بهره از نبشتن بردارم و این دیبای خسروانی که پیش گرفته ان به‏نامش زربفت گردانم».
- هردو بزرگمرد حدود 85 سال زیستند، و در عمری چنان کرامند تنها یک اثر خلق کردند و تا واپسین لحظات حیات‏به همان کار مشغول بودند. آخرالامر هم هر دو در غبار بی مهری روزگار غریبانه در گذشتند و تا قرنها بعد همچنان‏مظلوم و محروم، و با گوری بی رونق و بی رد و نشان ماندند.

با این همه شباهت صوری و کمی در ارقام و اعداد، آنچه فردوسی و بیهقی را از یک طرف و شاهنامه و تاریخ بیهقی رااز طرف دیگر به هم نزدیک می‏کند غرض اصلی پدیدآورندگان آن‏هاست که هر یک به نوعی و به زبانی خواسته‏انداوج و حضیض تاریخ با شکوه و حماسی ایران را روایت کنند؛ منتها یکی در این کار گذشته‏های دور را برگزیده است ودیگری روزگار نزدیک را، و هر دو هم نیک از عهده بر آمده‏اند؛ تا آن جا که می‏توان تاریخ بیهقی را ادامه روایت‏شاهنامه در روزگاری دانست که ارزشهای قومی و ملی و پسند و ناپسندهای زمانه روی در ادبار گذاشته، و سیرت‏روزگار از لونی دیگر گشته است.

فهرست كتاب :

  • مقدمه چاپ سوم
  • مقدمه چاپ اول
  • دیباچه- دمی با ابوالفضل بیهقی
  • نسخه های خطی تاریخ بیهقی
  • متن کتاب
  • ملحقات تاریخ بیهقی
  • تعلیقات
  • فهرست اسامی اشخاص
  • فهرست امکنه و قبایل
  • فهرست لغات و ترکیبات


  •  

    فهرست كتابهاى منتشرشده توسط انتشارات دانشگاه فردوسى